بر راهوار آرزو زین و یراقی نو بزن،این خانه را ویران کن و خشت و گلی از نو بزن
تقدیر من سویی رود زین کار ملامت کردمش،خندید و گفت با همتت تقدیر خود از نو بزن
من را عنان اختیار از کف برون است ای سوار،گفتا که عمرت مرکب است افسار آن از نو بزن
دیواره های زندگی برمن سیاه و تار شد،گفتا که گر مردی بیا رنگی دگر از نو بزن
با دست خالی ناتوان از طفل شیر خواره ام،گفتا بگیر این هم قلم تقدیر خود از نو بزن
قلم
من یاد تو افتادم...
ما را در سایت من یاد تو افتادم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: يکشنبه 2 تير 1398 ساعت: 15:32